سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
بوی خنک عشق
بهترینِ برادران، کسی است که نسبت به برادرانش پُر توقّع نباشد . [امام علی علیه السلام]

بوی خنک عشق
خانه | ارتباط مدیریت |بازدید امروز:15بازدید دیروز:86تعداد کل بازدید:24025

مسعود :: 8/12/85::  11:18 صبح

 


لحظه ها می گذرند از بر من


من گَهی پیش ، گَهی لحظه ی من




یاد دارم سخن دوستی را:


"به صدای باران گوش کن. زیبا نیست؟؟ "



من به او گفتم:


زیبا خداست. متجلی در همه چیز است... و این است،


که صدای باران زیباست.


مسعود :: 26/11/85::  1:26 صبح

به نام تو


سلام دوستای عزیز. اگه احیانا نظرتون اینه که دیر آپ می کنم، منم نظرم اینه. ببخشید.


اما اجازه بدید یه توضیح مختصر بدم در مورد این پست.  شما چون احتمالا اهل نوشتن هستید باید درک کنید. پست قبلی رو که گذاشتم بعضی نظرات، منو واقعا شوکه کرد و البته تا حدی ناامید. برداشتی که شده بود دقیقا عکس منظور و حس من بود.


به همین خاطر یه چیزی نوشتم که خودم روم نمیشه بگم شعره ولی شما بگید عیبی نداره. میدونم یه نمه طولانیه ولی خواهش می کنم بخونید. البته نه بی حال. هر موقع حوصله داشتید بخونید و فکر کنید و ...


در درونم کودکی دارم که او،


دوست می دارد نوشتن را، زیر موج گرم دستان پر مهر و وفای تو


کاسه ای پر کرده بودم، از چه؟ ریزش اشک انگشتم 


رها کردم کاسه را زیر نوری در فضای بازی


تا مگر بیند کسی آن را


که او هم در باغ سبز سینه، لا به لای سرخ رزهای عشق،


روییده در خاکی خیس، نسیمی از روی زیبای تو دارد،


خاکی خیس؟       آری،


از ریزش پی در پی انگشتان کسی دیگر، و یا شاید کسی چون من


بسیاری گذر کردند، و کاسه همچنان زیر نوریست در فضای بازی


اشکها در هم تنیده،تلاطم،جنب و جوشی نو


واین اشک است، اشک اشکی که مدتهاست،


در فضای گرم و پر اندوه نگاه،


نرسیده. و ندیده حتی یک شاخه ی تر،


که نشیند و دمد روح حقیقت درآن


نرسیده به یک شاخه ی تر که بگوید:


من اگر اشکم، خیسی می طلبم


تو اگر خیسی،اشک می خواهی


کاش سرانجامش نرسیدن بود ولی...


رهگذری بود،ساده دل، سطحی نگر.


می گذشت و می گفت: کاسه ی اشک


از چه در جوشی؟ میدانم. تشنه ی خروشی


کاسه را برداشت، در رود ریخت، و نشاند لبخندی بدشکل


و گمان می کرد که چه زیبا پیوست اشکی


نادانی هم بد دردی است.


اشک دریا می خواست، دریایی که نهفتست در اوج نگاه، به پذیرایی دردی جانکاه.


اشک اگر رفت، غم نیست،باز می آید


تو بیا نیک بنگر


نه عزیز، با چشم نه ، با دل بنگر


با همان دریایی...


که نهفتست در اوج نگاه، به پذیرایی دردی جانکاه.


مسعود :: 14/11/85::  8:34 عصر

  



می دانی که این اشک ها را بر بی وفایی خود می ریزم و بر وفاداری تو. اشک می ریزم از نامهربانی خود و برای مهربانی های تو.



عادت کرده ام که ببینم چشمان زیبایت را بر خطایم بسته ای.


 .


 روی این ساحل زیبا آرمیده ام تا موجی بیا ید و تو مرا در آغوش بگیری


مسعود :: 4/11/85::  10:52 عصر

 





لیست کل یادداشت های این وبلاگ